نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 1:21  توسط فرناز
|
نگران نباش
امشب تب می کنم
و در هذیان تب
به درد سیب اعتراف
تبخال که بزند
تب می افتد
وقتی برگردی دوباره تازه ام
فقط مراقب باش
تاول های حافظه ام را به روی حاشیه نیاوری
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:38  توسط فرناز
|
و امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
باور کن...
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:50  توسط فرناز
|
ان روزهواهواي بي صبري شد
خورشيد اسير ظلمتي جبري شد
ان روز كه دلم هواي باريدن داشت
تا اه كشيدم اسمان ابري شد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:30  توسط فرناز
|
1.2.3. را شمردم تك تك، آهسته به دنبال تو رفتم با شك
وقتی بزرگ شدم فهمیدم، تمرین جداییست قایم باشك !

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:23  توسط فرناز
|
ستاره ها وقتي ميشكنن ميشن شهاب
اما دلي كه ميشكنه ميشه يه سوال بي جواب . . .
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط فرناز
|
يكي بود يكي نبود . اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم . يكي داشت يكي نداشت اون كه داشت تو بودي اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط فرناز
|
عجب شبی بود شب آخرشبی که رفتی سفرشبی که یادم نمیره صد دفعه مردم تا سحر یادم میاد شب آخررو بسته بودم پشت دررو بهت میگفتم که نرو فراموش کن این سفررو...

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:2  توسط فرناز
|
سلام ببخشید اگه دیر آپ کردم این روزا اصلا حوصله آپ کردن ندارم نمی دونم چرا؟؟؟... خسته شدم همش که نمیشه شعر بذاری .همه شعرهاهم تکراری .شاید دیگه اصلا آپ نکنم نمیدونم شایدهم باز آپیدم نمیدونم !!!
فقط میام ببینم کسی نظر نذاشته بعدشم میرم. خیلی خوشحال میشم وقتی نظرات گرمتونو میخونم .تنهام نگذارید خواهشن.
من به امید شماها و نظراتون میام و( آپ ) میکنم!!!دوستون دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 17:44  توسط فرناز
|
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
میدونی حسرت چی را دارم می خورم ...؟! حسرت اینو كه حالا كه می دونم باید چی كار كنم دیگه نمی تونم و ای كاش ای كاش ای كاش اون موقع كه می تونستم می دونستم !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:32  توسط فرناز
|
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:53  توسط فرناز
|
نه باورم نمی شه یعنی همه چی تموم شد چی تموم شد نه..........چقدر همه چی واست آسونه نه نه
تو كه اینجا باشی , دنیا سهم من میشه همیشه
روزای افتابی من با تو كه ابری نمیشه
بی خیال از اینجا رفتی , پشت سر نگاه نكردی
تو دلت نگفتی پس اون همه خاطره چی میشه
اگه مهربون می موندی دیگه تنها نمی موندم
خودمو پیدا می كردم , توی شب جا نمی موندم
لااقل یه بر بی انصاف , یه سلامی یه كلامی
كاشكی همون لحظه ی اول نامه هاتو می سوزندم
گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا كه بیدار
این جدایی تا ابد نیست , برو به امید دیدار
اگه یه روزی دل تو تنگ گریه های من شد
بعد یه عمر كنج حسرت زیر سایه ی سپیدار

از درد بي کسي دارم يواش يواش زار مي زنم – واسه تموم قصه ها اسم تو فرياد مي زنم
مي خوام بگم دوستت دارم ، عاشقتم تا آخرش، رسمش نبود که بي وفا منو کشتي از اولش
هيچي نخواستم غير تو و دوستت داشتم همينو بس- فکر نمي کردم که بري من مي مونم تو اين قفس
رفتي و من با خاطره عطر تن تو زنده ام – رفتي ولي بدون عزيز حقم نبود که بي توام ...
تو اين قمار بي کسي تنها منم بازيگرش- بازيچه دسته تو و بازيچه دست همه ...
از درد بي کسي دارم يواش يواش زار مي زنم .. واسه تموم قصه ها اسم تو فرياد مي زن

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:44  توسط فرناز
|
اشكي كه بي صداست/ پشتي كه بي پناست/ دستي كه بسته است/ پايي كه خسته است/ دل را كه عاشق است/ حرفي كه صادق است/ شعري كه بي بهاست/ شرمي كه آشناست/ دارايي من است/ ارزاني شماست
اي کاش لرزش اشک را در چشمانم ميفهميدي ومرا به جرم عاشق بودن مجازات نميکردي.
زندگي اجبار است. مرگ انتظار است. عشق يكبار است. جدايي دشوار است. فكر تو تكرار است. اگر رفتم تو يادم كن. اگر مردم تو خاكم كن.

شيشه ي دل را شکستن احتياجش سنگ نيست، اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 15:27  توسط فرناز
|
آدمک آخر دنیاست بخند ،آدمک مرگ همینجاست بخند ،دست خطی که تو را عاشق کرد شوخیه کاغذیه ماست بخند ،آدمک خر نشوی گریه کنی ،کل دنیا سراب است بخند ،آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

من تنها نيستم, اشکهايم را دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري است. من تنها نيستم, لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم. هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم . ولي من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هديه کني مهربان من

خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي که بي تو شب ميشود و شبهايي که باز هم بي تو ميگذرد تا که طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها که بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد و باز هم ميگذرد

من همه ي قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اونم از غصه ي توست

گفتم .........
گفتم نرو پرپر مى شم
گفتى مى خوام رها باشم
گفتم اخه عاشق شدم
گفتى مِى خوام تنها باشم
گفتم دلم گفتى بسوز
گفتم يه عمرى باز هنوز
گفتم اخه داغون مى شم
گفتى به من خوش مِى گذره
گفتم بيا چشمام براى تو
گفتى اخه كى مى خره
گفتم منو جنس مى ديدى ؟
گفتى اره بى قيمتى
گفتم يه روز كسى بودم
با من نكن بى حرمتى
گفتم صدام مى ميره باز
گفتى با درد بسوز بساز
گفتم حالا كه پير شدم
گفتى كه از تو سير شدم
گفتم تمنا مى كنم
گفتى مى خوام خوردت كنم
گفتم بيا بشكن تنو
گفتى فراموش كن منو

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

عشق را دوسیت دارم
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:51  توسط فرناز
|
کاش خداوند سه چیز را نمی افرید ؟(غرور) (دروغ) (عشق) تا انسان مجبور نباشد از روی غرور به عشق دروغ بگوید

هر وقت تونستی برف را سیاه کنی پر کلاغ را سفید کنی آتیش رو بوس کنی و توی آب یک نفس عمیق بکشی اونوقت من هم می تونم فراموشت کنم
هميشه سعی کن با کسی دوست شوی که دلش بزرگ باشد.چون خودت را برای ورود به قلبش کوچک نکنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:9  توسط فرناز
|
کسی که در خوانه شیشه ای زندگی میکند توی خونه کسی سنگ پر تاب نمیکند.
غالبا عشق با قانون اجتماع در ستیز است



+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 17:24  توسط فرناز
|
لذتی که در بخشش و عفو است در انتقام نیست.
گشنه ماندن بهتر از قضای مسموم خوردن است.
همه میخواهند زیاد عمر کنند اما کسی نمیخواهد پیر شور
اگر بدانی دبگران چقدر رنج میکشند از بدبختی و رنج خودآهسته تر ناله میکنی....

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:43  توسط فرناز
|
چیزی نگو که می ترسی ان را دروغ انکارند
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:33  توسط فرناز
|
سعی کن چیزی داشته باشی که برای آن بیدار شوی .
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:25  توسط فرناز
|
نمی دونم که تو رو نفرين کنم يا اين دلم
نمی دونم که تو حل مشکلی يا مشکلم
با تو عاشقانه بودم پس چرا
حسرت يه روز عشق موند به دلم
با تو شاهنامه بودم نه يک غزل
با تو رودخونه بودم نه يک قنات
يه روزی من و تو بوديم و حالا
من و تنهائی و يک عمر خاطرات
توی اين غربت پر گرگ و هراس
دارم عين ماهی ها جون می کنم
ديگه خستم از تظاهر ايستادگی
جای دندون هزار گرگ به تنم...
__________________
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:40  توسط فرناز
|
وقتی هم که نیست باز هم هست
میدونم که همیشه با منه به یاد منه
چون منم به یادشم
همیشه امیدوارم همیشه یه ندایی یه صدایی یه چیزی بهم میفهمونه که آینده روشنه
خوشبختی از اون دور دورا بالاخره از راه میرسه
من منتظرشم ناامیدم نمیشم
چون خدا با منه
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:17  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:12  توسط فرناز
|
دوای تو در خودت است و تو نمیفهمی و درد تو از خودت است و تو آن را نمیبینی.
امام علی ( ع )
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:8  توسط فرناز
|
در بدبختیها وقتی اشک از چشم جاری نمیشود اعضای دیگر بدن میگریند.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:51  توسط فرناز
|
خوشبختی مثل توپ بازی است می رود و ما به دنبالش می دویم و وقتی می ایستد ما به آن لگد میزنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:41  توسط فرناز
|
جمله ی دوست داشتن و دوستت دارم حتی دروغش قشنگ است.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:39  توسط فرناز
|
از حکیمی پرسیدند ضایع ترین اوقات عمر کدام است گفت : آن زمان که توانایی دستگیری از محتاجی را
داشته باشی و بدان اقدام نکنی
.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:38  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:41  توسط فرناز
|
بعضی از کتاب ها یرای ما قصه می گویند تا ما بخوابیم و یعضی دیگر از آنها قصه میگویند تا ما از خواب بیدار شویم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:51  توسط فرناز
|
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:43  توسط فرناز
|